اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه
تموم خطوط تلفن،تالارهای گفتگو و ایمیلها اشغال می شه....
همه جا پر میشه از این كه:
رنجوندمت،پشیمونم،منو ببخش
تو را عاشقانه می پرستم
مراقب خودت باش.
اما بین این همه پیام یكی تكون دهنده تره:
همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم!
پس عشق و محبت را تقدیم آنكس كه دوستش داریم كنیم
شاید كه دیگر فردایی نباشد.
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزادی را
تاب سفری اینچنین نیست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 17:24  توسط دلارام
|
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .
در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : ..........این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 17:20  توسط دلارام
|
ماجراي جو قصه
در سرزمين ايالات متحده مردي زندگي مي كرد كه اسمش جو بود. او مردي معصوم و درستكار بود؛ عاشق خداوند بود و از گناه پرهيز داشت. نه پسر داشت نه دختر، و مالك هيچ حيواني نبود، خانه اي نداشت و به نوكر و كلفت احتياج نداشت. او از حقيرترين مردم شرق هم كم تر بود. روزي فرشتگان به حضور خداوند شرفياب شدند، و شيطان هم همراه شان بود. آن وقت خداوند به شيطان گفت: «هيچ به بنده ام جو سري زده اي؟ در ايالات متحده هيچ كس مثل او نيست ؛ او مردي شريف و درستكار است، او عاشق خداوند است و از گناه به دور است.»
شيطان جواب داد: «جو خدادوست است؟ ... هوم ... او عاشق شماست ... و در عوض هيچ نمي خواهد؟ آيا به دور او و آن چه مي كند حصار نكشيده ايد؟ كارش را پر بركت كنيد و به او عوض بدهيد، همه چيز به او بدهيد تا ثروتش در سرتاسر اين سرزمين گسترده شود، حتم دارم از شما روي گردان مي شود.»
خداوند به شيطان گفت: «خيلي خب، باشد، اختيار دار و ندارش در دست تو، اما هيچ کاري به کارِ خودش نداشته باش.»
شيطان جواب داد: «چه خوب! اوم ... ببخشيد منظور بدي نداشتم.»
يك روز وقتي جو در رستوران مك دونالد غذا مي خورد، اِد مَك ماهون(1) پيشش آمد و گفت: «همين حالا بليط بخت آزمايي ات برنده شد!»
جو گفت: «خدا را شكر.»
هنوز حرف او تمام نشده بود که، مونتي هال(2) پيشش آمد و گفت: «جايزه ات اتومبيل صفر است"»
جوگفت: «خدا را شكر.»
و هنوز حرف او تمام نشده بود كه، كارمِن اِِلِكتِرا پيشش آمد و گفت: «من مال توأم، تصرفم كن!»
جوگفت: «چه لعبتي!»
كارمِن حرف جو را اصلاح كرد: «لعبت ِنگهبان ساحلي(3)!»
و حالا بيا و تماشا كن كه آن ها رفتند و ازدواج كردند. بيا و تماشا كن، به كاليفرنيا اسباب كشي كردند و آن جا زمين خريدند. بيا و تماشا كن، جو صاحب پسران و دختراني شد. بيا و تماشا كن، جو صاحب حيوانات بي شماري شد، خانه بزرگي خريد و ديگر به نوكر و كلفت احتياج داشت. او سرآمدِ همه مردمِ غرب شد.
و خداوند به شيطان گفت: «به بنده ام جو سري زده اي؟ او هنوز خود را حفظ كرده است.»
شيطان در جواب گفت: «خواهيم ديد.»
وقتي سه دوست جو از ثروتي كه نصيبش شده بود با خبر شدند، از خانه بيرون زدند و به اتفاق نزد جو رفتند تا با او مشورت كنند.
اولين دوستش گفت: «شك ندارم خداوند تو را از نعمت هايش برخوردار كرده و آرزوهايت را برآورده خواهد كرد.»
دومين دوستش گفت: «شك ندارم خداوند قلب تو و تمامي ضعف هايت را شفا خواهد بخشيد!»
و آخرين دوستش گفت: «شك ندارم خداوند باران شادي بر سرت فرو خواهد باريد!»
سپس هرسه مرد ديگر حرفي نزدند، چرا كه در نظرشان جو مردي متقي وپرهيز گار بود.
و جو در جواب آن ها گفت: «گوش من از اين حرف ها پر است. همگي شما مشاوران خبره اي هستيد!» و جو در طلب عافيت، با دوستانش به درگاه خداوند دعا كرد. آن ها دعا کردند براي پسران و دختران دلخواه شان؛ براي سرزمين دلخواه شان، براي حيوانات دلخواه شان، براي خانه هاي دلخواه شان،براي خدمت كاران دلخواه شان.
و شيطان لبخند زد: «آيا به بنده ات جو سري زده اي؟»
و خداوند به شيطان گفت: «در ايالات متحده همه مثل جو اَند؛ جو مرد ياغي و بي حيايي است، او آدمي ست كه خدا داده ها را خيلي دوست دارد.»
و اين چنين جو از دنيا رفت، پير و عمر کرده.
شيطان گفت: «بد!»
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 17:14  توسط دلارام
|
ما آمده ايم تا با زندگي کردن قيمت پيدا کنيم. نه به هر قيمتي زندگي کنيم.
عشق را که با عقل مخلوط مي کني... چه معجون تهوع آوري مي توان ساخت!
ما هميشه صداهاي بلند را مي شنويم، پر رنگها را مي بينيم، سختها را مي خواهيم...
غافل از اينکه خوبها آسان مي آيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند.
اگر تمامي ابرهاي آسمان ببارند، گلهاي قالي نخواهند شکفت و اين قانون زير پا ماندن است.
بايد گاهي وقتها سكوت كنيم. شايد خداوند هم حرفي براي گفتن داشته باشد.
دوستي همان كهنه شرابيست كه هرچه بماند مستي آن بيشتر مي شود.
مجنون را به محاکمه بردند، گفتند توبه کن. گفت: خدايا عاشقم عاشق ترم کن.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 17:12  توسط دلارام
|
۰۹۳۵۹۲۵۲۵۶۳
+
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 15:33  توسط دلارام
|
نگاه هايم
حرفهايم
و سكوتم
نه
هيچ يك اثري نداشت
همه بي اثر بود
مي رود
بدون نگاهي
و من فكر مي كنم
و به ياد مي آورم
روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش "
نگاهي مي كنم
من هستم
اما او............

مي نشينم
در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت
اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذرعمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي


نگاه هايم
حرفهايم
و سكوتم
نه
هيچ يك اثري نداشت
همه بي اثر بود
مي رود
بدون نگاهي
و من فكر مي كنم
و به ياد مي آورم
روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش "
نگاهي مي كنم
من هستم
اما او............

مي نشينم
در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت
اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذرعمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي


حرف آخر:
خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم
که ....خیالت آمد
حرف آخر:
خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم
که ....خیالت آمد
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:51  توسط دلارام
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:49  توسط دلارام
|
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت
مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش
قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است
و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم
مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند


قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم
اما جاده عشق همراهي نمي كند
قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم
اما درياي عشق سرابي بيش نبود
قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد
اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي
قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد
اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني
قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم
اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري
قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم
اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي
قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم
اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !
شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري
اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست
پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم
و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:44  توسط دلارام
|
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت
مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش
قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است
و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم
مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند


قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم
اما جاده عشق همراهي نمي كند
قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم
اما درياي عشق سرابي بيش نبود
قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد
اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي
قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد
اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني
قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم
اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري
قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم
اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي
قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم
اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !
شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري
اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست
پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم
و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:43  توسط دلارام
|
دلم گرفته...
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده
اخ ! ! داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگا ر بی کسی یه عمر که در به درم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه اتیش زدن یه کوره راه شب بسم
دلم گرفته اسمون یه کم منو حوصله کن
نگو که از این روزگار یه خرده کمتر گله کن
منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم
برگه تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین ! !! یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن!!
وقتی که وفا قصه برف به تابستان است
و
محبت گل نایابیست
به چه کسی باید گفت: با تو خوشبخت ترین انسانم!؟؟
درون کوچه قلبم چه غمگینانه می پیچد
صدای تو که میگفتی بجز تو دل نمی بندم
فریب وعده هایت را ندانستم ولی اکنون
به یاد وعده های تو میان گریه می خندم
برو دیگر که دل از غم رها کردم
خداحافظ / خداحافظ که دیگر بر نمی گردم
تو بودی آسمان من / غمت همسایه قلبم
ولی خورشید چشم تو به بام دیگری پر زد
قسم بر سوز پنهانم / تو را دیگر نمی خواهم
که از بام دو چشم تو پرستوی دلم پر زد
در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر کردی
نگاهم در افقها مرد و من افسوس میخوردم
شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد
و من از تو جدا ماندم ......................
........................... ولی ای کــــــــاش می مردم
هیچکس ویرانی ام را حس نکرد وسعت تنهایی ام را احساس نکرد
در میان خنده های تلخ من گریه پنهایی ام را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد
انکه با اغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:37  توسط دلارام
|